پادشاه زور گیر

اورده اند که در روزگارانی بس قدیم و در سرزمین های بس دور که در تاریخ و جغرافیا نیز نیامده که این بلاد کجاست پادشاهی بود که خیلی علاقه داشت استانه تحمل مردمش را بیابد برای این کار با جمعی از وزرای قوم نشستن کردندی و همی شور برگزار کردندی که که چطور میتوان با این مهم دست یازیدندی

بدین خاطر دستور داد بر نان مردم عوارض بستند و برای هر نان سکه ای مالیات گرفتندی کمی منتظر ماند صدایی از مردم در نیامدندی

بر اب عوارش بیشتر بستندی هیچ نشد

بر برق - ای بابا ان زمان برق کجا بود - بر شمع و چراع پی سوز عوارض بستندی هیچ نشد بر الاعها عوارض روزانه بستندی - هیچ نشد

با جمعی از وزرا نشستندی و مشورت کردندی که چه کنیم وزیر رفت و امد بیرون از شهر پیشنهاد دادندی بر بیرون و تو شدن نیز عوارض ببندیم شاید فرجی شدندی

از فردا مقرر گشت برای هر با ربیرون رفتن سکه ای باید پرداخت کردندی منتظر شدند هیچ نشد

 مدتی بعد برای هر بار بیرون روی یکه سکه و برای برون رفت سکه ای دگر - باز هیچ نشد 

پادشاه از کوره در رفتندی ودو تن از سربازان قرچماق و لندهور خود را در درگاه شهر جمع کرد و حکم همی داد :هر که بیرون روی نیازش باشد باید یکی از سربازان .... و  در ازائ دورن شد سرباز دگر

چند روزی از این روال به ارامی گذشت و مردم شهر چون کودکان حرف شنو به کار رفت و امد خود مشعول و سربازان نیز هم

تا ناگاه یکی از صبحگاهان پادشاه با صدای مردمی کا در پش کاخ جمع شده بودند و سرو صدا همی میکردد از خواب بیدار شد : که خلاصه استانه تحمل مردم را یافتم 

با ژستی شاهانه به وزیر گفت نمایندگان ایشان را نزد من اورید تا با ایشان مذاکره نماییم 

وزیر با نمایندگاه عصبانی مردم از ایشان عصبانی تر بدرگاه شاه امده و انجناب پس از کلی اراجیف گفتن و اینکه میدانم کار بدی است و حتما تجدید نظر میکنم  منتظر شد تانمایندگان خواسته های خویش را برزبان اورندی که یکی از انها که دیگر توانی در بدن نداشت - از بس از دروازه شهر گذشته بود - با صدای بلند گفتا :

برو بابا کار بد چیه رسیدگی میخوای بکنی این  سربازهاتو زیادتر کن مردم اینقدر تو صف معطل نمونن

/ 0 نظر / 9 بازدید